حس خییییلی جالبی بود جایی راه بری و نفس بکشی که روزی یه استاد بزرگ و فرهیخته راه می رفته 

خیلی جالب بود تو باغی سکوت و آرامش را به ریه هات بفرستی که مردی بزرگ زندگی می کرده که هفت پسر داشته که یکیشون موسس هواپیمایی ملی (هما) یکیشون سفیر و نماینده در سازمان ملل یکیشون یه پزشک واقعا اسطوره ای و و و و 

و بعد برای خودش شعر سرودند و اونو جوانمرد دوران قحطی لقب دادند و این شخص در دوران تبعید استاد دوست و همراهش بوده 

امروز خوب بود 

خوب بود که از وسط رفتن به آموزشگاه برای تمرین برگشتم و رفتم اونجا 

از راه برگشت هم یه آهنگ خیلی قشنگ که یه دوست بیانی تو وبشون گذاشته بودن و دان کرده بودم را با خواهرم گوش دادیم 

و آی کیف داد 


ماشینو تو جاده دادم خواهرمم بشینه میگه دلش گواهینامه میخواد و دانشکده شون تخفیف می کیره من که گفتمش بره 

به خواهرم گفتم باید اونجایی که اذیت شدی اون قدر خاطره بسازس که دیگه اون خاطره قبلی گم‌بشه 

امروز باغ نشاط برای من یه خاطره جدید شد 




- شعره همونه که میگه چایم را با عطرت هم بزن ☺