ذهنم از پست جناب دچار رفته به تمام سالهایی که کنار اون زن نشستم و بافتم 

از ده سالگیم 

تا همین چند سال پیش 

مثلا فرض کن تا سه چهار سال پیش 

البته که از وقتی رفتم سر کار خیلی کم بافتم براش 

اما قالیهای قشنگمون یادم نرفته 

اینکه چقدر دلم میخواست یکی از اونها مال من باشه اما با خودم می گفتم تو که جایی نمیری :( 

دارم می نویسم و بغض دارم 

نمی دونم چرا 

اما دلم برای دار قالی تنگ شده 

وقتایی که اون زن نبود و میرفتم‌ به زحمت نقشه می خوندم (چون یادم نداده بود) و می بافتم و میتونستم الجاق بکشم و برم رج بعد اما میترسیدم نکنه جایی رو اشتباه کنم که اون زن با هر اشتباهی ...

عکس پکو رو پیدا نکردم 

رفتم تو زیرزمین و دار قالی و تخته و شمع های بزرگ فلزی بودن اما ابزار بافت نبود! 

اینم عکس یه قالیمون که خواهرم از رو پشت بوم عکس گرفت و خوب میدونم شماها با دیدن عکسش نمیتونید مثل من که از نزدیک گل ها رو دیدم درکشون کنید 


مثلا رنگ شرابی وسط گلها دیده میشه؟

 ببخشید دستم لرز داره موقع عکس گرفتن...

اینا چند تا القاج کش هستند 

این دَفه است: دفه ی ما همین بالایی بود و با دسته فلزی همین میخواست منو بزنه! 

پکو هم یه وسیله که قدش بلنده مثل القاج کش و مستطیلیه (یعنی باریک نیست اصلا) و ضخامتش هم بیشتره از القاج کش (القاجکش مثل خط کش فلزیه آخه)